مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
336
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه ملك ، مرا بكشتى كه بسوى اين شهر روان بود ، بفرستاد . من بنزد اين ملك بيامدم و گرمابه از بهر او بنا كردم . اكنون مرا كار نمانده ، جز اينكه او را كشته ، بسوى ملك نصارى بازگردم و زن و فرزند خود را رها كنم . من به او گفتم : در كشتن ملك چه تدبير كردهاى ؟ گفت : مرا حيلتى است آسان . چيزى ساختهام زهرآلود . چون ملك بگرمابه درآيد ، به او بگويم : اين دارو بر تن خويش بمال تا موى تن تو ببرد . چون ملك آن دارو بر تن خود بمالد ، زهر درو كارگر شود و يك شبانهروز نگذرد كه هلاك گردد . اى ملك ، من چون اين سخن بشنيدم ، بر تو بيم كردم . كه ترا احسان بر من بسيار بود . اينك آمده ، ترا از كار آن پليدك آگاه كردم . چون ملك اين سخن بشنيد ، خشمگين گشت و بابو قير صباغ گفت : اين راز پوشيده دار . پس از آن قصد گرمابه كرد كه از شك بيقين اندر شود . چون بگرمابه درآمد ، جامه بركند . ابو صبر نيز بعادتى كه داشت ، با ملك بدرون گرمابه شد و تن او را بشست . پس از آن گفت : اى ملك ، من داروئى به جهت پاك كردن موى تن ساختهام . ملك گفت : دارو حاضر آور . ملك چون رايحهء ناخوش او بشنيد ، يقين كرد كه او با زهر آميخته است . در حال خشمناك شد و بانگ بر خادمان زد كه : اين را بگيريد . ابو صبر را بگرفتند . ملك با خشمى تمام بيرون آمد ولى كس سبب خشم او نمىدانست و از غايت خشم ، كسى را از سبب آن آگاه نميكرد و كس ياراى پرسيدن نداشت . پس از آن در ديوان بنشست و ابو صبر را دستبسته حاضر آوردند . آنگاه ملك ، قبطان را بخواست و به او گفت : اين پليدك را بگير و او را در خيكى گذاشته ، دهان آن خيك فروبند و او را در زورقى گذاشته ، بپاى قصر من آور . چون مرا بينى كه در منظره قصر نشستهام ، با من بگو كه : اين را به دريا اندازم يا نه ؟ من انداختنش بفرمايم . در حال ، او را به دريا بيانداز تا غرق شود . قبطان گفت : سمعا و طاعة . آنگاه ابو صبر را گرفته ، بسوى جزيرهء كه در پايان قصر ملك بود ، ببرد و با او گفت : اى برادر ، من يكبار در گرمابه نزد تو آمدم . مرا